اعتراض ماه
بي آنكه تسخيرم كني
به زنجيرم مي كشي
بوي آتش هزار ساله مي دهد
تني كه توي يك مربع
مانده تا اعتراض ماه
همان لحظه اي كه اتفاق مي افتي
ساعتي كه من همان بره ي خوبم
تو گرگي كه دنبال خانه ي همسايه
زوزه مي كشي
مي كشي تمام سيگارهاي مانده را
و مرا روي بوم مي پاشي روي رنگها
رنگهاي سياه وسفيد
و صورتي پريده از لبهام
جا مانده روي نقاشي ات
تسخيرم نمي كني
زنجير ها را پاره مي كنم
و آن قدر بد مي افتم توي زندگي ات
كه تمام شبهاي باراني
بره ي خوبي باشي براي گرگ هايم.
گنجشكها
به من فكر كن
به لبهايي كه داده ام
گنجشكها ببرند
توي شاخه هايت
مي پيچم تا صبح
سيب ها را بتكان توي دامنم
بهشت همين جائيست كه ايستاده ايم روبه روي هم.
وارث باران هاي پاييز
كوه سنگي ام
خودت را به من تعارف نكن
پرم از ابرهاي بي باران
خورشيد هاي سرگردان
وشبهايي كه آن قدر بلندند
كه تو به ستاره ي اول هم نمي رسي
مرا دنبال كن
ببين چگونه تاريخت را به آتش مي كشم
با زنانگي ام
معشوقه ي بي وفاي طوفانم
و تو آن قدر قشنگ دروغ مي گويي
كه توي بي قراري من
گويي مارهاي همسايه
آرام مي گيرند
به ديدنم كه مي آيي
با خودت چتر بياور
وارث باران هاي پاييزم
حل شو در جغرافياي عجيبم
حالا كه عشق مي رود
تا برايمان زوزه بكشند،
بادهاي جهنمي
و هيچكس
تاريخ به آتش كشيده ي تو را يادش نيست
خودت را به من تعارف نكن
جغرافياي عجيبم تو را پس مي دهد
به دروغهاي قشنگت
و توي بي قراري مارهاي همسايه
گويي آرام مي گيرم.
دنياي پرنده هاي سرخ
تو از راه مي رسي
من پر از ترانه و آفتابم
و باران تير، نشانه ي خوبي نيست
به من عشق بده
لذت لمس گناهي كه مرا مي سوزاند
لذت بودني كه عذابم مي دهد
درد مي كشم
بگذار درد بكشم
شبيه شهري ام كه مردمانش را به صليب كشيده اند
و تنها بازمانده ي آنها مرديست
كه از شوق شكنجه هايش،هميشه شاعرم
تو از راه مي رسي
مي رسي
و آن قدر مي رسي
كه عشق كال من
تو را به برزخ
به آتش
به دنياي پرنده هاي سرخ مي برد
به من عشق بده
بگذار توي شعله هاي شهرم
به لذت سوختن عادت كني.